تبلیغات
صفحات انتظار


صفحات انتظار


سر فصل دوم از صفحات انتظار [درد دل های انتظار , ]


 

سلام بر کوچه پس کوچه های جاده انتظار و منتظرین رهگذر

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

هنوز تو پیدا کردن ادرس جاده انتظار, منتظر یه رهگذر عاشق بودم که ادرس کوچه عاشقی رو ازش بپرسم که یه دفعه چشمم افتاد به یه اگهی رو دیوار جاده. خیلی ها وقتی به این اگهی می رسیدن راه عوض می کردن و می رفتن تو کوچه ها. از دور بودن و بن بست بودنش هم خبری نبود. وقتی دقیق شدم و رفتم تو نخ اگهی, نوشته شده بود عادت!

بعضی وقت ها عادت بین ما ادم ها معنی خوبی داره. مگه نه این که عادت به کارای خوب داشتن رضایت بخشه؟ پس چرا وقتی قدم می ذاریم تو کوچه عادت یا راه دراز میشه یا به بن بست می خوره؟

برای پیدا کردن جوابش دقیق تر شدم. وقتی از رهگذرها سوال کردم, نشستم و با خودم حساب دودوتا کردم. به یه نتیجه رسیدم.اونم این که عادت نمی تونه همیشه چیز خوبی باشه. لااقل تو وادی عشق و دلدادگی , عادت چیزی جز دوری و دور دست بودن مفهوم دیگه ای رو برای من معنا نکرد. اخه عشق و دلبری , عادت می خواد چی کار؟ یه دل پاک می خواد و بی ریا. نیازی به عادت مادت و این جور حرفها هم نداره! اصلا عادت این جا چه معنی داره؟ عشقی که از رو عادت باشه که دیگه عشق نیست.

دلی که از رو عادت برا محبوبش تنگ بشه, میشه اسمشو دل گذاشت؟ چشمی که از رو عادت انتظار بکشه و خیره بشه به انتهای جاده , یا از رو عادت اشک توش حلقه بزنه, میشه اسمشو انتظار گذاشت؟

نمی دونم. تازه بگذریم از اون عادتی که اعتیاد میاره و افراطیه!

عادت معنی های زیادی برای ما ادم ها تو زندگی روزمره پیدا کرده. عادت به خوردن غذا های رنگارنگ. عادت به تناسب اندام و روزی ده ساعت جلو اینه با خودمون ور رفتن. اینا که تازه بیرن قضیه است. بریم تو عمق داستان. با هم فکرکنیم دیگه به چه چیز هایی عادت داریم. عادتی که عادت به انجام دادنش پیدا کردیم و خودمون ازش بی خبریم!

دیگه نه خلوصی مونده نه ارادتی برا عمل. همش شده از رو عادت. ندبمون. عهدمون. العجل گفتنمون. نماز خوندنمون. حتی درد دل نوشتنمون. دیگه جلوتر نرم که دیگه از خودم بدم اومد!

وقتی فکر می کنم که به نبودن اقامون عادت کردیم, به نبودنش. به نیومدنش. به دور بودنش. به فرسنگها فاصله ای که بین عشق توی دلمون و معشوق مون انداختیم و به این فاصله عادت کردیم. به انتظاری که الفبای ظاهریش برامون شده حقیقت چشم انتظاری. وخلاصه منتظر بودن رو از یاد بردیم, واقعا نمی دونم چی باید به خودم بگم. شرم دارم.

شرم دارم از زندگی بی عشق. از بی مولا بودن و شب رو به صبح رسوندن. از بی اقا بودن و دنبالش نگشتن.

اقاجون. تو هم انتظاری هم منتظر. تو همه حقیقتی هستی که تو کل عالم سراغ دارم. اقاجون خودت برامون دعا کن تا لیاقت انتظار تو رو داشته باشیم. انتظاری که بهش عادت نکنیم!!!



نوشته شده توسط نرجس در یکشنبه 6 شهریور 1384و ساعت 04:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






سرفصل اول از صفحات انتظار [درد دل های انتظار , ]


 

به نام ایزد منان اغاز می کنم این صفحات حاکی از وجودم را. روحم را. و انچه را که در ان نهفته است.

از برگ برگ صفحات دل تا صخره های سنگی بی دل

سلام و سپاسی بی منتها تقدیم می کنم از اعماق وجود بر استان کبریایی حضرت دوست

دوستی مان بی صدا بود. بی صدا تر از بال زدن های فرشتگان. در عالم خیال, فرشته کوچکی بودم که دلتنگی برایم معنا نداشت. عشق و نور و امید بند بند وجودم را در احاطه خود داشت. سرخی معنای سرخ بودن می داد و ولاغیر. دنیا همه سبز بود و نیلی پرتو بودنش. انتظارو وصالم تواما شیرین بود. شیرین تر و گواراتر از شهد و عسل.

اما چنان که پرده خیال را کنار زدند و کره خاکی را با تمام سیاهی هایش نشانم دادند, بالهایم را یکی یکی چیدند, ان هم در پاییزی که فکرش را نمی کردم. می خواستم به خود بقبولانم که برای پر کردن دایره باورم از رنگ سرخ و سبز و نیلی, رنگی پررنگ تر از سفید وجود ندارد. سفیدی که دوستی ان را مهیا می کرد, عشق ان را پررنگ می کرد, وانتظار ان را جلا می بخشید. اولش باورم نمی شد. یعنی به نفعم بود که باورم نشود.اما چه کنم که باورم نیمه پر شد! ابتدا که شروع به نگاشتن کردم, والفبای انتظار را بر روی کاغذ پیاده نمودم, گمان می کردم خیالم به حقیقت پیوسته. فکر می کردم همدمی را که همیشه به دنبالش بودم, تا نامه های سر به مهرم را به دست امانتدارش بسپارم و روانه صاحب نامه اش کنم را یافته ام. با خود می گفتم, حالا دیگر احساس دلتنگی نمی کنم. و تمام گفته ها و نا گفته هایم را با همدل و همرازم یکی می کنم. اما... اما نمیدانم, چرا پاییز دلم این قدر زود امد. زودتر از بهار, وزود تراز وقت درو.عشق ها و نورها که همبازی خیالات و اوهام در دنیای زیباییها بودند جای خود را به غمی سنگین در دنیای خاکی ادم بزرگها داده بودند. گاهی این غم چنان بر کناره های احساسم می کوبید که من ابری می شدم و می خواستم ببارم. واین باریدن, سر فصل حاصلخیزی و بهاری زیبا به دنبال داشت.

در این کره خاکی پر از جدایی ها و فراق ها, پر از نا ملایمات و از یاد بردنها , پر از خاطره ها و پند ها و بر باد دادن ها, چه باک از تنهایی و فراق؟

یگانه چیزی که تاریکی و خلوت خلا را گلستانی از گلهای یاس و شقایق و نرگس می کرد, انتظار بود. انتظار...

انتظاری که همه از دست رفته ها را دوباره نوید امدن می داد. پاییز کهنسال را نوید بهار و بهار شدن می داد. سیاهی ها را نوید سرخ شدن, سبز دیدن, ونیلی چشیدن.

هم اکنون نیز به این امید سرفصل ها را یکی پس از دیگری می گشایم که انتظار از یاد رفته را دوباره به دلهای سیاه اندودمان باز گردانیم و خیال های شیرین و ناب کودکی مان را حقیقت زندگی جوانی مان نماییم.

به امید انتظار... به امید دوست... به امید عشق...

تا سر فصل بعدی صفحات انتظار, منتظر باشید و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه.

انچه گفتم تا بدین جا گفتنی است ***** ما بقی بگذار که ان بنهفتنی است

وای بچه ها از همتون معذرت می خوام. می دونم یه کم زیادی قلمبه سلمبه شد. ببخشین دیگه. یه دفعه ای شد. قول می دم سعی کنم که دیگه تکرار نشه. وبلاگ اول و حرف اول رو زدن واقعا کار سختیه.

اگه ایراد ها و چرندیات شو بهم گوشزد کنین حتما اصلاحشون می کنم. پس منتظر نظرات شما دوستان اینترنتی هستیم...



نوشته شده توسط نرجس در یکشنبه 6 شهریور 1384و ساعت 04:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر






وبلاگ من

  ๐ وبلاگ من
  ๐
ایمیل من
    

[yahoo]


بایگانی

 نویسندگان

نرجس (2)


موضوعات

درد دل های انتظار (2)


 آرشیو

شهریور 1384 (2)


صفحات





لینكستان



لینكدونی

آرشیو لینكدونی




جستجو

جستجو در بلاگ






خبرنامه






نظر سنجی






آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایجاد صفحه : -





قالب توسط :صابر كردستانچی